تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( سیاوش کسرایی )
پیچک ( سیاوش کسرایی )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ شنبه 29 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

نام و سیما
**
این روزها شهید 
نامی یگانه نیست نام خاص 
نامی است عام 
نامی است مانند نامها که به خود می نهند عوام 
نام برادران تو و خواهران من 
نامی ز شاهنامه امامان 
حتی پیمبران 
سیمای این شهیدان 
چون نقش سکه نیست 
از پرده های فاخر نقاشی 
می لغزد 
از آب و رنگ و روغن 
می گریزد 
و طرح صادقانه این چهره را فقط
بر سنگفرش خون 
آری نوار خون می ریزد

 

سیاوش کسرایی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -9, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

شقایق
**
فریاد سرخ فام بهارانم 
سرکش 
گرمای قلب خاک 
گیرانده شب چراغ پریشانم 
فریاد سرخ فام بهارانم 
برخاسته ز سنگ 
با من مگو ز حادثه می دانم 
آری که دیر نمی مانم 
اما به هر بهار سرودم را 
چون رد خون آهوی مجروح 
بر هر ستیغ سهم می افشانم 
آنگاه عطر تلخ جوانم را 
با بال بادهای مهاجم 
تا ذهن دشتهای گمشده می رانم


سیاوش کسرایی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

دوست داشتن
**
ما شقایق کوهستان های وطنمان را 
داریم 
و هر که را 
که تاب این آتش رویان را 
در سینه دارد 
ما شقایق ها را دوست داریم 
و روییدن و بالیدنشان را 
و به شباهنگامی چنین 
پاسداری شان را 
گرد آمده ایم 
ما گل ها را دوست داریم 
و نه تنها 
گلها ی گلخانه را 
که گلهای وحشی خوشبو را هم 
و آزادی گفتن کلام عطر آگین دوست داشتن را 
هر که گلی می پسندد 
و هر که گیاهی 
و هر که رویش جاودانه جان را 
باور دارد 
با ما در این برخاستن یگانه است 
و ما برخاسته ایم 
تا بیگانگی را باطل کنیم 
با ترانه مهر 
و در برابر آن که چیدن گلها را داس درو به دست دارد 
با کینه مادران
جدایی را همچنان 
سنگ بر سنگ می نهند 
و اینک دیواری است 
بگذار بر این دیوار
مرغ من بنشیند 
و دست تو 
او را کریمانه دانه بخشد 
و دیوار 
پله ای باشد 
برآمدن ما را 
چه در بالا 
یک آسمان 
به چشمان ما نگاه می کند 
و در پایین 
گهواره و گور ماست 
که بر آن 
همواره شقایقی سوزان می روید


سیاوش کسرایی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

تصویر
**
مثل آب 
مثل آب خوردنی 
سنگ های پایه را به باد می دهند 
اختران تشنه را به چاههای خشک می کشند 
مثل آب خوردنی 
خون سالیان سال را 
بی حساب خرج می کنند 
و ذخیره برای روزهای بد نمی دهند 
مثل آب 
مثل آب خوردنی 
می زنند سر بلندتر سر زمانه را به دار 
می پرکنند 
مهربانترین دل زمین داغ را به سرب 
آن چه زیر چشم ماست 
حسرت است و ظلمت است و تشنگی 
و آن چه روی رمل های سوخته 
جای پاست 
طرفه آن که اختران غوطه ور به چشمه های شب 
خواب مرگ را چه آشنا پذیره می شوند 
مثل آب 
مثل آب خوردنی


سیاوش کسرایی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 0

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

پویندگان
**
آنان به مرگ وام ندارند 
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند 
آنان که ترس را 
تا پشت مرزهای زمان راندند 
آنان به مرگ وام ندارند 
آنان فراز بام تهور
افراشتند نام 
آنان 
تا آخرین گلوله جنگیدند 
آنان با آخرین گلوله خود مردند 
آری به مرگ وام ندارند
آنان 
عشاق عصر ما 
پویندگان راه بلا راه بی امید 
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب 
گل های آتشین 
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من ایا 
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع 
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند 
بیدار باش را 
در کوچه های دور 
در شاهراه خلق به او درآورید 
دلخستگان به بستر خون تازه خفته اند


سیاوش کسرایی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام
**
به قعر شب سفری می کنیم در تابوت 
هوا بد است 
تنفس شدید 
جنبش کم
و بوی سوختگی بوی آتشی خاموش 
و شیهه های سمندی که دور میگردد 
میان پچ پچ اوراد و الوداع و امان 
نشسته شهر زبان بسته باز در تب سرد 
و راه بسته نماید ز رخنه تابوت 
به قعر شب سفری می کنیم با کندی 
چه می کنیم ؟
کجاییم ؟
شهر مامن کو ؟
شهاب شب زده ای در مدار تاریکی 
هجوم از چپ و از راست دام در هر راه 
عبوروحشت ماهی در آبهای سیاه 
بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست 
نمی کشند کسی را نمی زنند به دار 
دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام 
نمی زنند کسی را به سینه غنچه خون 
شهید در وطن ما کبود می میرد 
بگو که سرکشی اینجا کنون ندارد سر 
بگو که عاشقی این جا کنون ندارد قلب 
بگو بگو به سفر می رویم بی سردار 
بگو بگو به سفر می رویم بی سر و قلب 
بگو به دوست که دارد اگر سر یاری 
خشونتی برساند به گردش تبری 
هوا کم است هوایی شکاف روزنه ای 
رفیق همنفس ! اینک نفس که بی دم تو 
نشاید از بن این سینه بر شود نفسی 
نه مرده ایم گواه این دل تپیده به خشم 
نه مانده ایم نشان ناخن شکسته به خون 
بخوان تلاش تن ما تو از جراحت جان 
نهفته جسم نحیف امید در آغوش 
به قعر شب سفری می کنیم چون تابوت


سیاوش کسرایی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 6

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

بر سرزمین سوختگی
**
پنداشتند خام 
کز سرگشتگان که پی ببرند و سوختند 
من آخرین درختم از سلاله جنگل 
آنان که بر بهار تبر انداختند تند 
پنداشتند خام که با هر شکستنی 
قانون رشد و رویش را از ریشه کنده اند 
خون از شقیقه های کوچه روان است 
در پنجه های باز خیابان 
گل گل شکوفه شکوفه 
قلب است انفجار آتشی قلب 
بر گور ناشناخته اما 
کس گل نمی نهد 
لیکن 
هر روزه دختران
با جامه ساده به بازار می روند 
و شهر هر غروب 
در دکه های همهمه گر مست میکند 
و مست ها به کوچه ی مبهوت می زنند 
و شعرهای مبتذل آواز می دهند 
در زیر سقف ننگ 
در پشت میز نو
سرخوردگی سلاحش را 
تسلیم می کند 
سرخوردگی نجابت قلبش را 
که تیر می کشد و می تراشدش 
تخدیر می کند 
سرخوردگی به فلسفه ای تازه می رسد 
آن گاه من به صورت من چنگ می زتند 
در کوچه همچنان 
جنگ عبور از زره واقعیت است 
و عاشقان تیزتک ترس ناشناس 
بنهاده کوله بار تن جست می زنند 
پرواز می کنند 
آری 
این شبروان ستاره روزند 
که مرگهایشان 
در این ظلام روزنی به رهایی است 
و خون پاکشان 
در این کنام کحل بصرهای کورزا است 
اینان تبارشان 
سر می کشد به قلعه ی دور فداییان 
آری عقاب های سیاهکل 
کوچیدگان قله الموتند و بی گمان 
فردا قلاعشان 
قلب و روان مردم از بند رسته است 
پیوند جویبار نازک الماسهای سرخ 
شطی است سیل ساز
کز آن تمام پست و بلند حیات ما 
سیراب می شوند 
و ریشه ای سرکش در خاک خفته باز 
بیدار می شوند 
اینک که تیغههای تبرهای مست را 
دارم به جان و تن 
می بینم از فراز 
بر سرزمین سوختگی یورش بهار


سیاوش کسرایی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 8

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

شعری
**
فریادی 
چون تیغه چاقو 
در تاریکی 
فریادی 
جلاد همه هیاهو 
خشمی در راستا 
که بنشاند 
تیر کلام را 
در جایی که باید 
خشمی بی آشتی 
خشمی گرسنه 
خشمی هار 
که عابران سر به راه را 
هراسندگانی سنگ به دست گرداند 
چابک تر از گریه ای بر دیوار 
هشیار تر از دزدی بر بام 
و سهمگین ترز از بهمنی بر کوه 
بیدار 
بیدار 
بیدار 
بیدارتر از عاشق شب زنده دار 
در کوچه 
شکارچی 
نه شکار 
و شکارگاهی 
به پهنای فرهنگ 
و جست و جویی در بلادروبه تاریخ 
تا از هر تفاله ای حتی 
شیره ای
و از استغاثه و نفرین و سرود 
واژه به وام گرفتن 
و آن گاه کمینگاهی 
که در کمین کسان 
در کمین یک نسل 
می شنوی شاعر 
برخیزد که الهام بر تو فرود می اید 
بشنو که این وحی زمینی است 
فریاد گرسنگی قلب 
بنویس
اینک شعری گستاخ 
شعری مهاجم 
شعری دگرگون کننده 
شعری چون رستاخیز

 

سیاوش کسرایی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 7

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396 توسط سید مجتبی محمدی

مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار سیاوش کسرایی -8, | بازديد : 7

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد